فلورا: این دعواها همشون از امتحان های نهایی شروع شد!
نیکا: ببین! آقا پسر! دخترا.....نمره ی ریاضیشون از شما پسرا بالاتر شده! فکر نمیکنی
شما پسرا یکم خنگین؟
اِدوارد: فیزیک از ریاضی سخت تره دختر خانوم! الکی واسه خودتون چرت و پرت
بلغور نکنین!
کامیلا: بابا این درست نیست دهن به دهن اون پسرا بذاری!
اِدوارد: زیادی پرروئه!
نیکا: خاصیتم همینه!
اوایل فقط رقابت......
اِدوارد: ریاضی نوزدههههه!!!!
نیکا:
اما ب
برچسب: داستان, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 12:54

اگه بفهمم من میدونم با اون!
جواب بدین!
اگه خودش بیاد بگه بهم کاریش ندارم ولی اگه من بفهمم کی بوده من میدونم با
اون!
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 15:8 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 12:54
تا قبل ۲۶ شهریور این کار رو میکنم اگه بکنم! چون از ۲۶ شهریور تا ۱ مهر
دیگه نیستم! بعدشم تو عید میام و تازه خیییییلی کم میام!
ولی میخوام مطالب این وبو مثل داستان ها منتقل کنم اونجا....کی بلده؟؟؟
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 15:20 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 12:54
از این به بعد بیاید اینجا:
/http://pony-apartment.mihanblog.com
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 20:37 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]
برچسب: انتقال, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 12:54
بیرون خونه ای تاریک و کوچک......
نیکا موهای خیس شده ی جلوی صورتشو کنار زد و به آرومی از پله های ورودی خونه
بالا رفت......
نیکا: سلام؟!
جوابی نیومد......
در نیمه باز رو کامل باز کرد.....
جییییییرررررر!!!!!
نیکا: ک...کسی اینجا نیست؟
آروم رفت داخل خونه......
تق! تق! تق! ( صدای کوبیده شدن کفش هاش روی زمین )
نیکا: س...سلام؟!
- پس این جرئت رو داشتی که بیای اینجا!
نوری از پشت سر نیکا زد و سایه ی نیکا رو
بخاطر نگار گذاشتم.
خب تموم شد،لطفا نظر بدین. کپی ممنوع.بای!
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 15:29 ] [ فلاترشای دازل و رنگین کمان بلیز ] [ ]
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:19
فلورا: این دعواها همشون از امتحان های نهایی شروع شد!
نیکا: ببین! آقا پسر! دخترا.....نمره ی ریاضیشون از شما پسرا بالاتر شده! فکر نمیکنی
شما پسرا یکم خنگین؟
اِدوارد: فیزیک از ریاضی سخت تره دختر خانوم! الکی واسه خودتون چرت و پرت
بلغور نکنین!
کامیلا: بابا این درست نیست دهن به دهن اون پسرا بذاری!
اِدوارد: زیادی پرروئه!
نیکا: خاصیتم همینه!
اوایل فقط رقابت......
اِدوارد: ریاضی نوزدههههه!!!!
نیکا:
اما ب

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:19


برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 17:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 17:41
مرکز ترک اعتیاد......
دوتا پرستار اومدن و نیکا رو گرفتن و داشتن میبردنش تو یکی از اتاق های اونجا......
نیکا خودشو میکشید.....
نیکا: نه! خاله رریتنی! نذارین منو با خودشون ببرن! نذاررریییینننن!!!
پرستار ۱: بیا عزیز دلم....بیا بریم.
نیکا: نهههه!!!
به زور بردنش تو اتاق......
رریتنی:
رئیس مرکز ترک اعتیاد: چهار ماه کامل باید اینجا تحت درمان باشه!
رریتنی: خواهش میکنم باهاش مهربون باشید! اون تو این چند
رئیس زندان: خب....چی شد؟ تصمیمتو گرفتی خانوم دازل؟
نیکا: بله!
رئیس زندان: و تصمیمت چیه؟
نیکا: اعدام!
رریتنی:
بریتنی:
توایلایت:
فلورا:
رینبودش:
رامونا:
رئیس زندان: پس این برگه رو امضا کنید!
نیکا یک خودکار برداشت.....
برگه رو گذاشت جلوش و امضا کرد.....
رئیس زندان: تا ده دقیقه دیگه در حیاط پشتی میبینمتون! تنها!
رئیس زندان از اتاقش رفت بیرون......
نیکا: قبول کردم ولی دلشوره دارم!
رریتنی: نیکا!
بارون شدیدی همچنان میبارید......
داخل ماشین رریتنی......
توایلایت: حالا کجا باید بریم؟
رریتنی: گفتم که! بازم بگم؟
رینبودش: رریتنی! از کجا معلوم خوابت درست باشه؟ بی خیال!
رریتنی: هووووووففففف ( نفس عمیق )
ماشینو روشن کرد و برف پاک کن رو زد و حرکت کرد.......
از شهر خارج شدن.......
توایلایت: ساعت ده و چهل و هفت دقیقه است! واااای! زمان داره میگذره!
رینبودش: اگه اینبار هم اشتباه کنیم نیکا رو برای همیش
اتاق تزریقات.......
فلورا و رامونا هنوز بیهوش بودن.......
زنه سریع درو باز کرد و رفت داخل و درو بست و قفل کرد......
- اگه پیداشون کنن چی؟
به ساعتش نگاه کرد.....
- فعلا بیهوش هستن ولی به هوش بیان بدبخت میشم!
رفت بالای سر فلورا و رامونا......
- مخصوصاً این دوتا که خیلی رو مُخن! نمیتونم اینطوری هم ببرمشون بیرون وگرنه
ممکنه مُچَم رو بگیرن! چه کار کنم؟
یکم تو اتاق راه رفت.......
- میدنایتا کجان؟ هر ل
جسیکا: سلام!
جک: جسیکا؟!؟
جسیکا: هوم؟ جا خوردی نه؟ فکر کردی مُردم دیگه!
یک فنجون قهوه توی دستش بود و آروم فنجون رو تکون داد و رفت جلوی جک.....
جسیکا: میدونی این چیه؟
جک: قهوه! چی قراره باشه؟
جسیکا: یک فنجون قهوه که قراره پاشیده بشه رو صورت تو!
قهوه رو روی صورت جک پاشید......
جک قهوه ی روی چشماشو با دستش پاک کرد و با عصبانیت به جسیکا نگاه کرد.....
جسیکا: چیه؟ فکر کردی من مثل تو یک آدم عوضی هستم که قهوه ی داغ رو صورتت
بریزم؟ با اینکه تو خواستی منو بسوزونی ولی من اهل زجر دادن نیستم!
جک خواست بره نزدیک جسیکا که جسیکا تفنگشو گرفت سمت جک......
جسیکا: گمشو عقب!
جک: چششششم! هر چی حضرت عالی بفرمایند!
بیمارستان مرکزی.....ساعت ۱۴:۴۴ دقیقه......
رینبودش: چی شد آقای دکتر؟
آقای دکتر: خوشبختانه دختر ۱۲ ساله زندست! اما از قراره معلوم شخصی که مچ
دستش رو بریده قصد زدن رگشو داشته اما موفق نشده و فقط تاندون های دستش
بریده شدن!
رینبودش: خب این یعنی چی؟
آقای دکتر: تا یه مدت بدلیل اینکه تاندون پاره شده نمیتونه زیاد دستش و انگشتاش
رو تکون بده ولی مدت طولانی ای نیست!
رینبودش: مادرش چی؟ دکتر اسپارکل.
آقای دکتر: خانوم توایلایت اسپارکل هم از قراره معلوم بدلیل فشار زیاد روانی
قبلش قرص بسیار زیادی مصرف کرده و همینم باعث غش کردنش شده! اما الان
مشکل برطرف شده! نگران نباشید!
رینبودش: خیلی ممنون.
آقای دکتر: کاری د
در دفتر رئیس پلیس باز شد......
رامونا: مامان؟
رینبودش و توایلایت به رامونا و فلورا و بریتنی نگاه کردن.......
بریتنی:
رریتنی: بریتنی!
بریتنی: ما....ما.....ما....ما......
رریتنی: بریتنی شناختی؟ من مامانتم! رریتنی!
بریتنی یکهو سرش گیج رفت و افتاد روی زمین.......
رریتنی: بریتنی؟ بریتنی دخترم؟
رامونا: بریتنی!
رئیس پلیس: یکم آب قند بیارید! زود!
بریتنی رو بغل کردن و گذاشتن روی صندلی......
براش آب قند آوردن و رریتنی آب قند رو گرفت.......
رریتنی: بریتنی؟ دخترم؟ بیا! اینو بخور تا حالت جا بیاد!
توایلایت: رریتنی! من نمیدونم که دارم خواب میبینم یا بیدارم! ولی بهم بگو چرا
۸ سال ما رو ول کردی و رفتی! تو الا
اداره ی پلیس......
توایلایت: فهمیدین؟
رینبودش: ولی اول باید پیداشون کنیم تا این نقشه رو عملی کنیم دیگه!
توایلایت: پیدا میکنیم!
فلورا: خاله رریتنی کجاست؟
رامونا: فکر کنم رفته بیرون زیر بارون رو پله ها نشسته.
توایلایت: میرم باهاش صحبت کنم!
توایلایت رفت بیرون......
رریتنی روی پله ها نشسته بود....بارون شدیدی میومد....
توایلایت: رریتنی؟ سرما نخوری! هوا سرده!
رریتنی داشت آروم آروم اشک میریخت.....
رریتنی: نگران من نباش!
توایلایت: رریتنی! تو داری گریه میکنی؟
از یک پله رفت پایین و کنار رریتنی نشست......
رریتنی: توایلایت! من چجور مادر و خاله ای هستم؟ دخترم رو که فقط چند ساعت
دیدم بعد ۸ سال! خواهر زادمم
رریتنی: اینجاست!
از ماشین پیاده شد......
توایلایت: فلورا! رامونا! شما دوتا همینجا بمونید!
فلورا و رامونا: باشه.
توایلایت و رینبودش از ماشین پیاده شدن......
رریتنی: هر چی در میزنم درو باز نمیکنه! مثل اینکه خونه نیست!
در خونه رو شکستن و رفتن داخل خونه......
رریتنی: باید کل خونه رو بگردیم!
هر کسی رفت یک جای خونه و خونه رو گشتن......
نیم ساعت بعد.....
افسر پلیس ۱: از قراره معلوم با گروگان فرار کرده!
توایلایت: با جک اسمیت!
رینبودش: چرا همچین چیزی میگی؟
رریتنی:
توایلایت: من بارها ماشین جک اسمیت رو دیدم!
رریتنی: خب؟.....
توایلایت: پس باید رد این چرخارو بشناسم دیگه!
به روی زمین اشاره کرد......
رینبو